شاهدخت سرزمین ابدیت

سلامنیشخند

این جشن تولد پرشین هم گذشتقلب  پرشین کوچولوی ما وارد هفت سالگی شد و باید ببینیم که امسال چه اتفاقایی درش میفتهلبخند

تولد امسال خیلی بهتر بود ابله  هم برنامه هاش   هم اینکه مدل خاصی واسه این نبود که چه کسی کجا بشینه  تا جایی که سالن پایین جا داشت   همه پایین اومدن و بعدش که جا نداشت بقیه رفتن بالاچشمک

برا من که خوب بود  چون دیگه تقریبا دوستای زیادی رو اونجا می شناختم  در ضمن وبلاگم شد بیست و هفتمین وبلاگ برتر عینک  راست بگین بابا کی رای داد به منابرو

راستی دوستایی رو که فقط از وبلاگ یا عکس می شناختم هم دیدمزبان

مثلا واسه اولین بار کدخدای دهکدمون رو دیدم  لبخند   کلی هم با هم گپ زدیم و راجع به اینده ی دهکده گفتیم و وضعیت اقتصادی و سیاسی و اجتماعیش رو بررسی کردیم  یول   و دیدم بر خلاف 200-300 سال عمری که کرده   نه بابا   خوب موندهنیشخند

با گل یخ که مثه توپ شیطونک می پریدیم زمین و هواهیپنوتیزم

باباپرشین زبان  غیبتت نباشه ها    ولی ماشالله خیلی توپول شدینیشخند(همه می دونن دیگه باباپرشین واسه من کیه دیگه   دکتره دیگه بابا)چشمک

دلم واسه رویای نیمه تمام تنگ شده بود و خیلی وقت بود که ازش خبر نداشتم که توی تولد دیدمش و بوسیدمشماچ

جالبتر از همه این بود که من پینکی رو از قیافه نمی شناختم و اونم منو از قیافه نمی شناخت ولی کلی با هم مکاتبه داشتیم    البته هنوزم داریم   وقتی رفتم با سعید علیزاده سلام و احوال پرسی کنم   پینکی که پیش ما وایساده بود با تعجب گفت   سارا تویی؟!!!!!!!!! تعجب  یه لحظه جفتمون خشکمون زده بود  پینکی از این که این همه پیش هم بودیم و اشنایی نداده بودیم    منم از اینکه اصلا نمی دونستم این خانوم کیه   وقتی فهمیدم  پریدم بوسیدمشبغل

کنار رویا وایساده بودم که مدیرای پرشین رو برای معرفی به روی سن دعوت می کردن و وقتی به اقای حسین شرفی رسیدن یاد اذیتام افتادم  به رویا گفتم من واسه کوچکترین مشکل تو وبلاگم به مهندس ایمیل می زدم  مژه   چقد سر بنده خدا رو درد اوردماز خود راضی

ایدین رو دیدم و تو دلم بهش گفتم  خودتینیشخند

وقتی یاسین شفقی رفت رو سن تا راجع به پروچیستا صحبت کنه احساس کردم که داره از گرما هلاک می شه   ولی از سخنرانی خوب براومد    فقط حیف که به قول خودش همه وسایلش رو از جیباش ریخته بود بیرون و خودش رو سبک کرده بود(بویژه موبایل)وگرنه می خواستیم با گل یخ اذیتش کنیم               دروغ نگفته باشم بنده تازه تو تولد فهمیدم قضیه پروچیستا به طور کامل چیه بالاخره یه توضیح کامل از یاسین شنیدم     لبخند        بقیه بچه های پروچیستا رو هم دیدمچشمک

با خانم پولادزاده هم اشنایی گرم داشتیم و بنده خدا دید مثه توپ شیطونک می پرم پایین و بافاطمه حرف می زنم اونم از پشت پنجره(یه جایی مثه اتاق فرمان)گفت انقد خودتو خسته نکن   برو توی اتاق   منم خیلی ریلکس و پررو رفتم تو اتاق عینک   

پیمان دانشفر(دانشمند)رو دیدم و سر یه شرط بندی که از قبل کرده بودیم نشون دادم که اره  حداقل با پرشم(منظور پریدن)دستم به سرش می رسهخنده

دکتر نم نم هم تو بخش ویژه ها جایزه گرفت ولی از ذوقش بازش نکرد   فقط یادم رفت ازش بپرسم دکتر چرا انلاین مطالب وبلاگها رو می خونی؟سوالتعجب(به خاطر اشتباه گل یخ یه اکانت مشترک ماله من و دکتر شد که من دیدم از ۵۰ ساعت ۳۰ ثانیه بیشتر نداشت    دکتر!!!!!!!!تعجب)

با انی دالتون کلی گپ زدیم  اونم تو بخش ویژه ها ازش تقدیر شد  همینطور ساروی کیجا(بی معرفت)که دیگه سر نمی زنه به مندل شکسته

بهزاد هم کلی عکس خبری گرفت که فکر کنم منم تو خیلیاش هستم  عینک

ممزی هم نه که تو دبی  فکر کنم داداشیش رفت جایزش رو گرفتسوال

سرباز معلم نویسنده ی وبلاگ دیر تش باد رو هم دیدم می گفت   دیر اسم شهرشون و تش بادم اسم یه باده   خیلی به نظرم کار جالبی داشت لبخند  ازش تو بخش ویژه ها تقدیر کردن  

جای خیلیا هم خالی بود   چشم مثلا تاتی و گلناز که قرار بود بیان و نیومدن  و اون دوستایی که تهران نبودن

و در اخر عکس یادگاری هم انداختیم نیشخند

فکر نمی کنم نیاز باشه راجع به بازیگرا و اینا هم بنویسم  چون همه جا نوشته شدهزبان

پایین نوشت:صحیح می کنم         همین الان ممزی گفت که پسر عموش بودیول

دیگه دیگه  بای بای

 

 

 

نوشته شده در ٢٥ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

که می گوید  که می گوید   یک گل بهار را نیست؟!مژه

قلب

دیگه شب و روز خوابش رو از دست داده بود

همش نگران گلش بود

اخه این چند وقته تعداد گوسفندای توی سیارش خیلی زیاد شده بود و شازده کوچولو همش نگران این بود که نکنه یه وقت یکی از این گوسفندا گلش رو بخوره

واسه همین شب و روز رو کنار اون می گذروند  و یه قاب شیشه ای هم براش درست کرده بود

همش یه کابوس اذیتش می کرد      کابوسی که براش خواب و بیداری نذاشته بود

اخه شازده کوچولو که به غیر از گلش کسی و نداشت   اون همه ی زندگیش بود

ولی گوسفندا چی     براشون گله شازده کوچولو ارزش نداشت 

شازده کوچولو هم می دونست که توی سیارش فقط یه گل وجود داره   اونم گله خودشه

شازده کوچولو هر روز توی یه ساعت خاصی قاب شیشه ای رو برمی داشت و به گلش می رسید تا گلش یه هوایی تازه کنه    و خود شازده کوچولو هم می شست و باهاش حرف می زد

یه بار که شازده کوچولو داشت با گلش صحبت می کرد   یک دفعه تمام گوسفندا به طرفش هجوم اوردن  

شازده کوچولو نمی دونست باید چی کار کنه

فقط جلوی گلش وایساد و فریاد زد    نه  نه  خواهش می کنم

ولی کار از کار گذشته بود    تنها گله سیاره ی شازده کوچولو   وتنها دوستش  زیر پاهای گوسفندا له شده بود و گلبرگاش نوشه جان

تنها کاری که شازده کوچولو می تونست بکنه این بود که بشینه و گریه کنه       همین کار رو هم کرد

در حال گریه کردن به زمین چنگ می زد و خاک رو کنار می زد  و ریشه ی گلش رو که هنوز جون داشت از زمین بیرون اورد

و می گفت   هیچ کس گله من رو نمی فهمه

و به سیاره ی دیگه ای رفت     و ریشه ی گلش رو اونجا توی زمین کاشت    و بالای سرش گریه کرد

خاک روی  ریشه ی گل از گریه های شازده کوچولو خیس شد

اخرین گله سیارش هم پرپر شده   و حالا دیگه شازده کوچولو هیچ دوستی نداشت

همه جا سرد شد      زمستان ها پشت سر هم میومدن و می رفتن و شازده کوچولو گریه می کرد  دیگه بدون گلش بهاری هم وجود نداشت و هوا هم انقد سرد بود که امیدی به جوونه زدنش نداشت

ولی بعد از چندسال اتفاق بعیدی افتاد

گلش جوونه زد و خیلی سریع به جای یه شاخه گل تبدیل به یه بوته ی پر از گل سرخ شد

شازده کوچولو خیلی خوشحال شد     و از شدت خوشحالی می خواست پرواز کنه

دیگه توی سیارش گوسفندی رو راه نداد   تا به گلهاش اسیبی نرسه

کم کم از اون یه بوته   بوته های گل زیادی رو پرورش داد   طوری که دیگه سیارش جایی واسه بوته ها و حتی شاخه های جدید نداشت

واسه همین شازده کوچولو شروع کرد   به کاشتن بوته ها توی سیاره های دیگه   و به همین ترتیب تمام سیاره ها پر از گل شد 

اگه نزدیک غروب به اسمون نگاه کنی    سیاره ی  شازده کوچولو که پراز گلهای قشنگ رو می بینی

پایین نوشت:نیشخند(این قسمت حرفای خودمونی است )

١-سلام  نیشخند   اخی دلم واسه پایین نوشتام تنگ شده بودبغل

٢-این محیط زیست هم چه مسئله ی مهمیه ها یول   قبلا زیاد بهش توجه نمی کردم ولی الان خیلی برام مهمهزبان

٣-چون می دونستم تقریبا ٩٩/٩٩ همتون هیپنوتیزمشازده کوچولو رو خوندین گفتم بذار این مسئله محیط زیست رو به شازده کوچولو ربطش بدم  و یه داستانکی در این باب بنویسمعینک

۴-حالا که به داستان خودم نگاه می کنم می فهمم چرا به بعضی ها می گن گوسفند  نیشخند البته ببخشیدا ولی مگه دروغ می گم چشم          خوشم میاد سوالای خودمو واسه خودم حل می کنمیول

۵-این شازده کوچولو رو خیلی دوست دارم  اخه خیلی شبیه کودک فهیم منه =خودمقلب

۶-می دونم که خیلی دلتون برام تنگ شده بودقلب و دوست دارین بیشتر از این پیشتون باشم ولی خوب دیگه سرم شلوغه   قول  می دم زودبه زود تر از این بیام پیشتونچشمک

٧-راستی   نظر جانانه ای راجع به این داستانک بدیدخیال باطل

دوستون دارمممممماچ

بدرودبامن حرف نزن

نوشته شده در ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |